تبليغاتX
بچه مثبت...دانشجوی سر در گم در کلاس عشق

 

تویی شمع شب من

تویی همسفر من

تویی زیباتر از یاس

تویی نیلوفر من

تویی همراه و همدل

تویی صاحب هر دل

چه گویم از رخ تو

منم مجنون و بی دل

تویی سبزی صحرا

تویی آبی دریا

تویی زرین خورشید

تویی سرخی دلها

منم دیوانه تو

تویی افسونگر من

منم آواره تو

تویی چشم و چراغم

منم دلتنگ رویت

دلم آید به سو یت

چه کردی با دل من

که کردم جستجویت

نباشد چون تو زیبا

چه یوسف ، چه زلیخا

فقط دانم که نامت
بود
آرام دلها

(...)

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 16:58 توسط افشین محمدی |

 

اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !
اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، که انسان باشيم

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 16:53 توسط افشین محمدی |

وقتی که نم نم بارون از روزهای رفته می گه وقتی که قطره اشکی از دلی شکسته می گه وقتی بوی خاک کوچه شوق کودکی میاره وقتی باد سرد پائیز تو رو یاد من میاره به خودم می گم که به عمرم چی گذشت چی برام مونده به جزء یه سرگذشت

***

دیگه این شهر غریبه دیگه این کوچهء خلوت چیزی یادم نمیاره جز غم و نکبت و غربت نه روزام داره یه خورشید نه شبام داره یه ستاره توی عمر تیره روزا روز و شب فرقی نداره چه گذشت؟ چه گذشت؟ چه گذشت؟ حالا هر وقت که می بینم رفته مهر چی که عزیزه ...!!

 وقتی حتی خاطراتم دیگه از من می گریزه به خودم می گم که به عمرم چه گذشت ؟ چی برام مونده به جزء یه سرگذشت؟ ------------------ ----------------- ب

ـــه نـــــام خـــــــدا خــــــالق انــــــسان .

به نـــــــام انـــــــسان خــــــالق غــــــــم ها . به نـــــــام غــــــــم ها به وجــــــود اورنـــده ی اشــــك ها .

به نــــــام اشــــك تســــــكین دهــــنده ی قــــلب .

به نـــــــام قــــلب ایـــــجاد گــــــر عــــشق و به نـــــــام عـــــــشق زیـــــــباترین خـــــــطای انـــــــــسان

 ----------------

عشـــــق را وارد کــــــلام کنیــم ، تا به هـــــر عــــابری ســلام کنیـــــم و به هـــــر چــــــهره ای که تـــبسم داشــــــت ، مـــا به آن چــــــهره احــــــــترام کــــــنیم ...

 زنــــــدگی در ســــــلام و پاســــــــخ است ، عمــــــر را صـــــــرف این پیـــــــام کــــنیم ... عـــــابری شـــــــاید عاشـــــــقی باشــــــد پـــــــس به هــــر عابـــــــری ســــــلام کــــــــــنیم ---------------

تو اگـــر می دانســـتی چــــه ســــخت اســـت و چـــه درد آلــــود خـــنجر از دســـت عزیـــزان خـــوردن هیـــچ گاه نمـــی پرسیدی ؟ کـــه ای دوســــت چرا غمگینی!!!

 --------------

قفــس داران ســکوتم را شـــــکستند... دل دائـــــم صــــــبورم را شـــــکستند... به جــرم پا بـه پای عشــق رفـــــتن ... پـــرو بـــال عبــــــورم را شـــــکستند... مـــــرا از خلــــوتم بیـرون کشـــــیدند ... چه بی پروا حضــــورم را شــکستند ... تمـــــنا در نگــــاهم مــــوج مــی زد ... ولـــــی رویــــای دورم را شــــکستند... ------------- عاشــقی را شـــرط اول نالــــه و فـــریاد نـــیست تا کسـی از جان شـــیرین نگـــذرد فرهــاد نیست عــــــاشقی مقـــــدور هــــــر عیــــــاش نیـــست غـــــم کشـــــیدن صــــنعت نقــــــاش نــیــــست ------------ - انــــــــسان محــــــکوم به زیــــــستن ... گــــــل محــــــــکوم به پرپر شـــــدن ... شــــــمع محــــــــکوم به گریــــستن ... ســــــکوت محـــــکوم به تـــــــنهایی ... و قـــلب با تمام صفا و صـــمیمیتش ...

** محــــکوم به شــــکسته شــــدن **

 ----------- غربــــت دیریـــــــنه ام را با تو قســـــمت میـــــــكنم تا ابـــــــد با درد و رنـــــــج خویـــــــش خـــــلوت میـــكنم رفتــــی و با رفــــتنت كــــاخ دلــــم ویـــــرانه شــــد مــــن در ایــــن ویــــرانه هـــا احســــاس غربــــت میــــكنم .. ---------- محــــبت را وقـــتی دیدم کــه کودکــی در دفتـــرش خورشیـد را سیــــــاه کشیـــــد تا پـــدر کارگــــرش در آفتـــاب نســـوزد .. 

 ---------

زندگـــــــی زیـــــــباست زشــــــتی هــــای آن تقصیر ماست ! آنـــــــچه نا زیــــــباست آن تدبـــــــیر مـــــاست زنــــــــدگی آب روان اســــــت ، روان میـــــــگذرد هر چــــــه تــــــقدیر مـــــنو توست همــــان مـــــــیگذرد --------

 یاد گــــرفتم کــه عشـــق با تـــمام عظــــمتش 3-2 مـــاه بـــیشتر زنــده نـــیست ،

 یاد گرفـــتم کــه عـــشق یعـــنی فاصــــله و فاصــــله یــعنی 2 خــط مـــوازی کــه هـــیچگاه به هــم نمـــی رسند ، یاد گرفـــتم در عشــق هیچـــکس به انـــدازه خـــودت وفـــادار نیــــست و یـــاد گرفــــتم هـــر چــه عاشـــق تری ، تنــــــــهاتری

 ------

به دلــــــداران ســـــــپردن کـــــــارهر دلـــــــدار نــیست. مــــن به تـــــو جــــــان می ســـــــپارم دل که قــــابل دار نــــــیست ----- چه خوش است دست از جهان شستن دنیا را سه طلاقه کردن و از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن به همه طاغوت ها نه گفتن با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن جایی که انسان دیگر مصلحتی ندارد تا حق را برای آن کتمان نماید .

آنجا حق و عدل همچون خورشید میتابد و همه قدرت ها و حتی قداست ها فرو میریزند و هیچ کس جز خدا فقط خدا سلطنت نخواهد داشت --- گفتم بمان بهر خدا... گفتی خداخافظ گفتم ببر با خود مرا... گفتی خداحافظ گفتم تو از من در مسیرِ روشن ِ پیوند آخر چه دیدی جز وفا ... گفتی خداحافظ گفتم نمی خواهی مرا؟!

 باشد.. نخواه.. اما ایکاش می گفتی چرا... گفتی خداخافظ گفتم برو! باشد! خدا یارت... به دیدارت می آیم .. اما کی؟ کجا؟ گفتی خداخافظ ای وای از دلبستگی.. ای داد از عادت... معتاد خود کردی مرا.. گفتی خداحافظ -- من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم بر لب کلبه ی محصور وجود، من در این خلوت خاموش سکوت، اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم اگر از هجر تو آهی نکشم، تک و تنها، می شکنم به خدا می شکنم

کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود ز غم کسی اسیرم که خودش خبر ندارد عجب از محبت من که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد :

 دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد راهی‌ نمونده‌ ، نازنین‌ ! باید به‌ دریا بزنیم‌ ! باید از این‌ خواب‌ِ بلند ، یه‌ پُل‌ به‌ رؤیا بزنیم‌ ! راهی‌ نمونده‌ نازنین‌ ! راه‌ِ ستاره‌ سَد شده‌ ! تو امتحان‌ِ سادگی‌ ، قلب‌ِ من‌ُ تو رَد شده‌ ! راهی‌ نمونده‌ باید از بغض‌ِ ترانه‌ بگذریم‌ ! غصه‌ نخور ! ما دوتا از سایه‌ها آفتابی‌تریم‌ ! راهی‌ نمونده‌ ، رفتنت‌ آخرِ قصه‌ی‌ منه‌ ! اما چراغ‌ِ یادِ تو ، تو شب‌ِ قصه‌ روشنه‌ ! خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! نبض‌ِ غزل‌ رُ زنده‌ کن‌ ! دوباره‌ تو بازی‌ِ دل‌ ، بغض‌ِ من‌ُ برَنده‌ کن‌ ! خاتون‌ِ خط‌ خورده‌ی‌ من‌ ! اوج‌ِ صدای‌ من‌ کجاست‌ ؟

حروف‌ِ پاک‌ اسم‌ِ تو ، کجای‌ این‌ ترانه‌هاس‌ ؟ با هم‌ کلیدِ نقره‌ رُ تو کوچه‌ پیدا می‌کنیم‌ ! واژه‌ی‌ زنده‌گی‌ رُ با ترانه‌ معنا می‌کنیم‌ ! خاطره‌های‌ خفته‌ رُ دوباره‌ بیدار می‌کنیم‌ ! عشق‌ُ تو هر ترانه‌یی‌ صد دفه‌ تکرار می‌کنیم‌ ! هنوزم‌ نبض‌ِ غزل‌ نبض‌ِ قدمهای‌ منه‌ ! هنوزم‌ قلب‌ِ ترانه‌ توی‌ سینه‌م‌ می‌زنه‌ ! نازنین‌ ! خسته‌ نشو !

 تو آینه‌ می‌رسیم‌ به‌ هم‌ ، طپش‌ِ ترانه‌ها فاصله‌ها رُ می‌شکنه‌ ! چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن،

با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند تكیه به شونهام نكن من از تو افتاده ترم*ما كه بهم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم*كی گفته كه به جرم عشق یه عمری پریرت كنم*حیف تو نیست قفس چادر غم سرت كنم *من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها*نه بنده حلقه به گوش نه لایق ستایشم نه قابل نوازشم*فقط بدون تا عمر دارم دوست دارم دلتنگیهاتو بردار به روی قلبم بذار تكیه بده به شونه ام تو این مسیر دشوار اگه منو نمیخواهی حرف دلم رو گوش كن فقط برای یكبار بعدش خدانگهدار تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راهه وقتی كه شب سیاهه وقتی بدون ماهِ تنهایی خیلی تلخه وقتی كه بی تو هستم تنها میمونه دستم با این دل شكستم دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار هر وقت كه تنها شدی منو به یادت بیار داری میری نمیخوام وقت تو رو بگیرم این حرف آخر من دوستت دارم عزیزم برای خریدن عشق هر کس هرچه داشت آورد دیوانه هیچ نداشت و گریست

 (گمان کردندچون هیچ ندارد می گرید.) اما هیچکس ندانست که قیمت عشق اشکست و قیمت اشک عشق چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم :

یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه :

 یکی دوست دارم با ورم نمیشه دستات تویه دست من نباشه رو درو دیوار خونه گرد تنهایی مونده باشه تو همونی كه میگفتی تو دنیا هیچكی مثل من پیدا نمیشه تو همونی كه میگفتی قلبم ماله تو باشه واسه همیشه باورم نمیشه كه چشمات بره ماله دیگرون شه با غریبه آشنا باشه با غریبه مهربون شه با اومید این که با تو باشم ;;;;;;;;;;;;

 نون و پنیر و چایی قصه آشنایی الهی یاد نگیری هرگز تو بی وفایی روی گلایه نرگس با یه مداد قرمز هزار دفعه نوشتم زندگی بی تو هرگز

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 18:58 توسط افشین محمدی |

بذار یواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم
آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمی رسم
گفتم چیا گفتی بهم؟ گفتی كه آینده داری
دنیا همش عاشقی نیست گریه داری. خنده داری
گفتم كه گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی
به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش كسی
خلاصه گفتم كه چشات قصدرسیدن نداره
رویاها كاله و دسات خیال چیدن نداره
گفتم كه گفتی زندگیت غصه داره . سفر داره
هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره
گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراست
شهامتو كسی داره كه شاعر مسافراست
مسافرا اون آدمان كه با حقیقت می مونن
تلخیاشو خوب می چشن . غصه هاشو خوب می دونن
گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم
عاشقیمو قایم كنم تو طالع تو كم باشم
گفتم كه گفتی ما دوتا به درد هم نمی خوریم
ولی یه جا مثل همیم. هر دو مون از غصه پریم
گفتم تو گفتی می تونیم یادی كنیم از همدیگه
اما كسی به اون یكی لیلی و مجنون نمی گه
گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جداجداست
حرف تو رو چشم منه ..اما اینام دست خداست
هر چی كه تو گفته بودی گفتم به دل بی كم و بیش
حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پیش
دلم كه حرفاتو شنید . اول كه باورش نشد
ولی نه. بهتره بگم .نفهمیدش . سرش نشد
یه جوری مات و غمزده فقط به دورا خیره شد
رنگ از رخش . نه نپرید . شكست و مرد و تیره شد
بلور رویاهام ولی . چكید مثله خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشید . رسید ته كوچه مرگ
راستش ازم چیزی نموند . به جز همین جسم ظریف
خوب می دونی چی میكشه غریب تو خونه حریف
نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست
رویاو آرزو كه هیچ . حتی دل دیونه نیست
دوستت دارم . چه توی خواب . چه توی مرگ و بیداری
فدای یه تار موهات . كه منو دوستم نداری
مواظب آدما باش . زندگی گرگه مهربون
خدای رویای منم .. هنوز بزرگه مهربون

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:34 توسط افشین محمدی |

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 20:19 توسط افشین محمدی |

 


...عسل...

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو


چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن
وسط قصه میشه سر به سر من میذارن

 


تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن
میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

 


میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه


تا بیان جمعش کنن جباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

 


میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

 


میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونهام

 


یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونهام
یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم


با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره

 


توی دنیااصلا عشق واقعی وجود داره

 

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 20:53 توسط افشین محمدی |

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:36 توسط افشین محمدی |

 

 

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:8 توسط افشین محمدی |

 

((عسل))

 

عزيزم سلام يه چيزي بيا بي وفا بشيم


دوست دارم كه ما يه جور از همديگه جدا بشيم


فكرشو كردم و گفتم واسه چي ديوونه شيم


بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشيم


هدف من و تو از حرفهاي زيبامون چيه

 


كاشكي تصميم بگيريم با يكي آشنا بشيم


مي دوني ديدم نمي شه من و تو با هم باشيم


هر كدوم بايد بريم دوباره مبتلا بشيم


ما دو تا اسير همديگه شديم يه جور بد


كاش فراموش كنيم و از دست هم رها بشيم


دور شديم از حرفهاي روزاي آشنايي مون


سخته اما بيا باز مث غريبه ها بشيم


ستاره خواستم بچينيم ديگه دستم نرسيد


ما بايد نزديكتر از اين ستاره ها بشيم


يه چيزي مث يه شك من و رها نمي كنه


بيا امشب و من و تو غرق دعا بشيم

 

 

***************************

فكرش و كردي ديگه خدا ما رو دوست نداره


بيا باز بنده هاي عزيز واسه خدا بشيم


خواستم امتحان كنم تو رو ببينم چي مي گي


بيا به هر چي كه بود تو شعر بي اعتنا بشيم

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 20:15 توسط افشین محمدی |

 

 

چقدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ،

نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن،

با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانندو می سرایند.

 یه موردی که خیلی بهش اعتقاد دارم اینه که هیچ وقت دو تا ادم بیخود سر راه هم سبز نمیشن!

 در هر ارتباطی پیامی از جانب خداوند نهفته است و ادمها در هر ارتباطی رسالتی نسبت به هم دارن!

 و تا زمانی که این رسالت رو به پایان نرسونن اون ارتباط پایان نمیگیره! .......

 البته همه پیامهای کاینات هم نمیشه که خوب باشه یا توسط ادمهای خوب بهت برسه!

گاهی لازمه ادمهای بد رو هم تجربه کنی تا فولاد اب دیده بشی!

پس صبور باش و اروم! زندگی ما ادمها مثل یه کاروان سراست!

خیلی ها میان و میرن!

 گاهی که سر بر میگردونی به عقب میبینی که چه قدر ادمهای متفاوت اومدن و رفتن!

به اون ادمها نگاه نکن به نقشی که از خودشون به جا گذاشتن و به درسی که بهت دادن توجه کن!!!!

این جوری واسه اون لحظه تحول بزرگ تو زندگیت زودتر اماده میشی!

 لحظه ای که نیمه گمشده خودت رو پیدا میکنی!!!!!!!!

 لحظه ای که نیمه گمشده خودت رو پیدا میکنی!!!!!!!!

(مریم)

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:43 توسط افشین محمدی |

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:15 توسط افشین محمدی |